|
۱- بازی کردن
I used to play football
سابقا فوتبال بازی میکردم.
the children are playing in the garden
بچهها دارند در باغ بازی میکنند.
Mehri was playing with her dolls
مهری با عروسکهای خود بازی میکرد.
۲- قماربازی کردن، قمار
they play for money or prizes
آنها برای پول یا جایزه قمار میکنند.
to play the horses
روی اسب شرط بندی کردن
۳- (معمولا با: on یا with) به بازی گرفتن، با بیملاحظگی رفتار
کردن، سو استفاده کردن
this man is playing with my daughter's future
این مرد دارد با آیندهی دختر من بازی میکند.
Nasreen played him for a fool
نسرین حسابی او را خر کرد.
۴- (مهجور) رابطهی جنسی برقرار کردن، جماع کردن ۵- رابطهی
جنسی، جماع، مغازله ۶- تند و نامرتب حرکت کردن
a smile played across her lips
لبخندی بر لبانش نقش بست.
sunlight was playing on the waves
آفتاب بر امواج بازی میکرد.
the gem presented a dazzling play of colors
جواهر نمایش خیره کنندهای از رنگها را ارائه داد.
۷- (ساز) زدن، نواختن
he plays the piano
او پیانو میزند.
play it again, Sam!
سام، دوباره بنواز!
۸- (ساز یا گرامافون یا ضبط صوت و غیره) کارکردن، به کار
انداختن، (صفحه یا نوار و غیره) گذاشتن، صدا دادن
play the phonograph!
گرامافون را روشن کن!
play the tape once more!
یکبار دیگر نوار را بگذار!
this record doesn't play well
این صفحه صدای خوبی ندارد.
the radio is playing very loudly
رادیو خیلی بلند است.
۹- وانمود کردن، رل بازی کردن، تو بازی رفتن
she played dumb
خودش را به خریت زد.
۱۰- (تئاتر و سینما و غیره) نقش بازی کردن، در نقش کسی ظاهر
شدن
he plays (the role of) Hamlet
او نقش هملت را بازی میکند.
to play in a film
در فیلم بازی کردن
he played a key role in getting the hostages freed
(مجازی) او در آزادی گروگانها نقش کلیدی داشت.
۱۱- (در سینما یا تلویزیون و غیره) اجرا کردن، نمایش دادن، نشان
دادن (فیلم و غیره)
what movie is playing?
چه فیلمی را نمایش میدهند؟
this film is being played in several cinemas
این فیلم را در چندین سینما نشان میدهند.
۱۲- (مکانیک) لق بودن، (چرخ یا گیره یا دسته و غیره) بازی کردن،
شل بودن (معمولا عمدا)، لقی، شلی
the machine's handle plays a bit
دستهی دستگاه کمی بازی میکند.
۱۳- (بازیهای ورزشی) در جا یا نقش بخصوصی بازی کردن
he plays halfback
او هافبک است.
۱۴- (بازیهای ورزشی) به بازی گماشتن
the coach decided to play Mansoor as goalie
مربی تصمیم گرفت منصور را دروازهبان کند.
۱۵- (ورق بازی) انداختن ورق، ورق بخصوصی را بازی کردن
he played his ace
او آس خود را بازی کرد.
۱۶- موجب شدن، کردن، انجام دادن، عمل کردن
to play tricks
حیلهگری کردن، ترفند زدن
to play havoc
خسارت زیاد به بار آوردن
let's play it safe
بیا محتاط عمل کنیم.
۱۷- (بازی کودکان) شدن
the children play doctors and nurses
بچهها ((دکتر و پرستار)) بازی میکنند.
to play teacher
(در بازی) معلم شدن
let's play dolls!
بیا عروسک بازی کنیم!
۱۸- عمل، کار
the play of muscles
کار عضلات
other motives also came into play
انگیزههای دیگری هم در کار دخیل شد.
a program of reconstruction was put into play
یک برنامهی تجدید ساختمان به مرحلهی اجرا در آمد.
۱۹- بازی
a child's play
بازی کودک
sword play
شمشیر بازی
the first half of the play
نیمهی اول بازی (مسابقه)
his play is excellent
بازی او عالی است.
۲۰- شوخی، مسخره بازی
to do a thing in play
به شوخی کاری را کردن
he said it in play, not in earnest
آن حرف را به شوخی گفت، نه جدی.
۲۱- نوبت بازی
it's your play
نوبت تو است (که بازی کنی).
۲۲- نمایش، نمایشنامه
the first act of the play was very boring
پردهی اول نمایش خیلی خسته کننده بود.
one of Ben Jonson's plays
یکی از نمایشنامههای بن جانسون
۲۳- ترفند، حیله
it was a play to get your signature
حیلهای بود برای گرفتن امضای تو
the play fell flat
ترفند با شکست مواجه شد.
that kind of play will get you in trouble
این مرد رندیها تو را به زحمت خواهد انداخت.
● come into play
دخیل بودن یا شدن، موثر شدن
● in (or out of) play
(توپ بازی و غیره) قابل بازی کردن (یا نکردن)، داخل (یا خارج)
زمین
● make play for
(عامیانه) ۱- برای جلب جنس مقابل کوشش کردن ۲- (برای به دست
آوردن) از هیچ کوششی فرو گذار نکردن
● play along (with)
ملحق شدن (به)، همکاری کردن (با)
● play around
۱- روابط عاشقانهی سری برقرار کردن، بیش از یک معشوق داشتن ۲-
خوش گذرانی کردن
● play at
۱- شرکت کردن (در) ۲- به شرکت در چیزی تظاهر کردن ۳- سرسری
کار کردن
● play ball
۱- (در وزشهای با توپ) بازی کردن ۲- (عامیانه) همکاری کردن
● play both ends against the middle
۱- از این شاخ به آن شاخ پریدن ۲- (رقیبان را) بهم انداختن، تفرقه
انداختن
● play catch up ball
(امریکا - عامیانه - در مسابقه) برای رسیدن و جلو زدن از تیم مقابل
کوشیدن
● play down
اهمیت ندادن، بزرگ جلوه ندادن، غلو نکردن، کمتر از واقعیت نمایاندن
● play fair
منصفانه رفتار کردن، جوانمردانه رفتار کردن، از مقررات پیروی کردن
● play for time
دنبال فرصت گشتن، تعلل کردن، (برای بدست آوردن فرصت بهتر)
تاخیر کردن
● played out
۱- تمام، پایان یافته ۲- خسته ۳- از مد افتاده
● play into someone's hands
به دلخواه دیگری رفتار کردن، به دام شخص دیگر افتادن
● play it
(به روش بخصوص) عمل کردن
to play it smart
با زرنگی عمل کردن
● play it by ear
(بدون نقشهی قبلی) با در نظر گرفتن شرایط وقت عمل کردن
● play it cool
خونسردانه عمل کردن
● play off
۱- به هم جنگ انداختن، با هم مخالفت کردن ۲- (در مسابقات -
هنگام مساوی بودن طرفین) مسابقهی حذفی یا نهایی انجام دادن
● play out
۱- تا پایان ادامه دادن ۲- (طناب و غیره) کم کم رها کردن
● play the devil with
سخت صدمه زدن، شدیدا مختل کردن
● play the field
(عامیانه) بیش از یک معشوقه داشتن
● play the market
(در بورس سهام) خرید و فروش کردن
● play to the gallery
عوام فریبی کردن، برای جلب محبوبیت هر کاری کردن
● play up
(عامیانه) مهم جلوه دادن، (کسی یا رویدادی را) بزرگ کردن
● play up to
(عامیانه) خود شیرینی کردن، تعریف بی جا کردن، چاپلوسی کردن
play¯able, adj.
|