|
۱- مصالحه، سازش، مدارا، میانگیری، توافق، کدخدامنشی، حد وسط،
بینابین
the demands of labor and managment were very differnt, but they finally arrived at a compromise
خواستههای کارگران و کارفرمایان بسیار متفاوت بود ولی بالاخره با
هم به توافق رسیدند.
the London weather is a compromise between rain and fog
هوای لندن حدوسطی است بین باران و مه.
۲- مصالحه کردن، (با کدخدامنشی) با هم سازگار شدن، میانگیری
کردن، توافق کردن، مدارا کردن، به راه حل مرضی الطرفین رسیدن،
کنار آمدن، سازش کردن
the married couple compromised on whether to buy a rug or a car
زن و شوهر در مورد خرید فرش یا اتومبیل با هم توافق کردند.
۳- در معرض سوظن (یا بدنامی یا تردید و غیره) قرار دادن، لطمه
زدن، (شرف و آبروی خود را) به خطر انداختن، (در مورد مرام و
مذهب خود) ضعف نشان دادن، عدول کردن
the girl knew that accepting those two men's invitation would compromise her reputation
دختر میدانست که پذیرش دعوت آن دو مرد شهرت او را به خطر
خواهد انداخت.
● arrive at a compromise
به توافق رسیدن، مصالحه کردن
● make a compromise
مصالحه کردن، (درخواستههای خود) تخفیف دادن
com¯pro.mis¯er, n.
|