|
۱- (مهجور) همسای، مماس، همپهلو ۲- محتمل، گمان سزا، ممکن،
رویداد پذیر
many possibilities are contingent
احتمال وقوع رویدادهای زیادی وجود دارد.
۳- شانسی، اتفاقی، تصادفی، بختی
a contingent result
پیامد اتفاقی
۴- (با: on یا upon) وابسته (به)، مشروط (به)، منوط به
our success is contingent upon the weather
موفقیت ما به وضع هوا بستگی دارد.
۵- (منطق) ممکن خاص، ممکن به امکان خاص ۶- (فلسفه)
غیرجبری، آزاد، مختار
human volition is contingent
اختیار انسان دست خود اوست (ارادهی انسان آزاد است).
۷- اتفاق، تصادف، رویداد شانسی، پیشامد، بختامد ۸- گروه، گروه
گسیل شده، گروه اعزامی
the Norwegian contingent in the U.N. peace-keeping force
گروه اعزامی نروژی در نیروهای پاسدار صلح سازمان ملل
a contingent of European scientists
یک دسته از دانشمندان اروپایی
con.tin¯gently, adv.
|