|
۱- (گوشت و غیره) خرد کردن، ریزریز کردن، قیمه کردن، ساطور
کاری کردن
to mince ham
گوشت خوک را خرد کردن
finely minced vegetables
سبزیجات (کاملا) خرد کرده
۲- رجوع شود به: ۳ minced meat- به بخشهای کوچک تقسیم
کردن، ریز فرشیم کردن
his days were minced into hours and each hour was devoted to a particular task
روزهای او به ساعت تقسیم شده بودند و هر ساعت به کار ویژهای
اختصاص داشت.
the director minced up the play
کارگردان نمایشنامه را چند تکه کرد.
۴- (با ظرافت وانمودین) گفتن یا انجام دادن، ادا و اطوار درآوردن
she minced her words in the manner of old ladies
او مثل پیرزنها واژهها را بریده بریده ادا میکرد.
۵- (در سخن) تعارف کردن، رو در بایستی کردن، پرده پوشی کردن
I am not going to mince words with him
با او رک و بی رو در بایستی صحبت خواهم کرد.
let us not mince the truth!
بیایید حقیقت را پرده پوشی نکنیم!
۶- (از روی تظاهر) با قدمهای کوتاه راه رفتن، قر دادن
a small dapper lady minced along the sidewalk
زن ریزه و خوش لباسی در امتداد پیاده رو قر میداد.
● mince matters
پرده پوشی کردن، رودربایستی کردن، صریحا اظهار نکردن
he thought Ahmad was wrong and did not mince matters in telling him so
او فکر میکرد که احمد اشتباه میکند و (این مطلب را) صریحا به او
گفت.
● mince no words
رک گفتن، پرده پوشی نکردن، صریحا اظهار کردن
● not mince matters
پرده پوشی نکردن، رک بودن
minc¯er, n.
|