فارسی یک دو سه
ایران: ۵:۰۹ صبح
يکشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۵

لطفا واژه مورد نظرتان را به انگلیسی یا فارسی تایپ کنید و کلید جستجو را بزنید   
Farsi123
      
    
                    کلیدهای تلفظ      حالات دستوری
snap
snap  (snap)
snapped, snap¯ping
شنیدن تلفظ
۱- گاز زدن، (ناگهان) گاز گرفتن، پاچه‌ی کسی را گرفتن
the dog snapped at my hand
سگ دستم را گاز زد.

۲- (با دندان) قاپیدن، قاپ زدن، (ناگهان یا با اشتیاق) گرفتن یا
پذیرفتن
the dog snapped the meat in the air
سگ گوشت را در هوا (با دهان) قاپید.
the wind snapped his hat away
باد کلاهش را برد.
they snapped at our offer
پیشنهاد ما را با جان و دل پذیرفتند.
he is ready to snap at any opportunity
آماده است که هر فرصتی را قاپ بزند.

۳- (با صدا) شکستن یا پاره شدن، گسستن، گسلیدن، گسلاندن
the branch snapped and I fell to the ground
شاخه با صدا شکست و من بر زمین افتادم.
under the heavy weight the rope snapped
طناب در زیر بار سنگین پاره شد.
the wind snapped the electrical cables
باد سیم‌های برق را پاره کرد.
after three days of battle, his nerves snapped
(مجازی) پس از سه روز نبرد اعصاب او خراب شد (از هم گسیخت).

۴- (با صدا یا ناگهان) بسته شدن، تلق کردن (و بسته شدن)
the can's lid snapped down
در قوطی تلقی بسته شد.
the bolt snaps home with a click
چفت با صدای تلق بسته می‌شود.
the lock snapped shut
قفل با صدا بسته شد.

۵- تشر زدن، (به کسی) پریدن، پرخاش کردن (به ویژه ناگهان یا بی
معطلی)، عتاب کردن، تحکم کردن، پزگ زدن
Ghodsi snapped them a sharp reply
قدسی با پاسخی تند به آنها تشر زد.
as soon as he opens his mouth, his wife snaps at him
تا دهانش را باز می‌کند زنش به او تشر می‌زند.

۶- (با صدای ترق تروق) تکان دادن، تلنگر زدن، بشکن زدن
to snap one's fingers
بشکن زدن، (با انگشتان) صدای ترق تروق ایجاد کردن
to snap a whip
تازیانه را با صدا حرکت دادن

۷- عکس گرفتن (با دوربین فوری یا کوچک)
he was snapping the scenery
داشت از مناظر عکس می‌گرفت.

۸- تشر، تحکم، عتاب و خطاب، پرخاش ۹- تلنگر، بشکن ۱۰- گاز
گیری، گاز، قاپیدن، قاپ ۱۱- (باصدا) شکست، گسلش، گسیختگی، پاره
شدگی ۱۲- گیره، قزن قفلی، چفت، دکمه‌ی قابلمه‌ای (هر چیزی که با
صدای تلق باز و بسته شود)
the snap of a bracelet
گیره‌ی دستبند
I closed the snaps on the suitcase
چفت‌های چمدان را بستم.

۱۳- (عامیانه) آسان، سهل
it will be a snap to win that game
بردن آن مسابقه کاری نخواهد داشت.
that literature class was a snap
آن کلاس ادبیات آسان بود.

۱۴- (عامیانه) حرارت، اشتیاق، پشتکار
a young man with plenty of snap
مردی جوان با پشتکار فراوان

۱۵- (فنر یا کش را) کشیدن و رها کردن، زدن
to snap someone with a rubber band
با نوار لاستیکی کسی را زدن (کش پران کردن)

۱۶- (فوتبال امریکایی - در آغاز هر بازی) توپ را فرز از زمین
برداشتن و به بازیکن دیگر دادن، توپ برداری ۱۷- سرمای ناگهانی و
کوتاه مدت، دگرگونی هوا
an unexpected cold snap
یک دوره‌ی کوتاه سرمای غیر منتظره

۱۸- رجوع شود به: ۱۹ snapshot- نان شیرینی نازک و ترد
gingersnaps
شیرینی ترد و زنجبیل دار

۲۰- (عامیانه) شتاب آمیز، عجولانه، نسنجیده
a snap decision
تصمیم عجولانه
● not a snap
به هیچ وجه، اصلا، ابدا، نه حتی یک ذره
● snap back
(از بیماری یا نومیدی یا شکست و غیره) بهبودی حاصل کردن، بهبود
یافتن
● snap one's fingers at
ملاحظه‌ی کسی را نکردن، بی اعتنایی کردن، مراعات نکردن
● snap one's head off
به کسی تندی و تحکم کردن، تشر زدن
● snap out of it
(به سرعت) هوش آمدن، از بیهوشی در آمدن، بهتر شدن، رو به
بهبودی گذاشتن
● snap to attention
(ناگهان) خبردار ایستادن، از جا پریدن، متوجه شدن

SNAP (1)
SNAP (1)  (snap)
s(ystems for) n(uclear) a(uxiliary) p(ower)
مخفف: نیروزای کوچک اتمی (مولد برق ماهواره‌ها و غیره)



contact@farsi123.com

© 2004-2020 Farsi123
Version 7.3 DreamHost PHP 8.1